مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
14
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كوفت . و با بچه شير گفت : بدين خانه شو تا ببينم . بچه شير فرحناك شد و نزديك در صندوق بيامد . ديد كه تنگ است . نجّار گفت : بصندوق اندر شو و دست و پاى خويشتن جمع كن . بچه شير بدانسان كرد . ولى چون بصندوق درآمد ، دم او بيرون صندوق بماند . پس از آن بچه شير خواست بدر آيد ، نجّار گفت : صبر كن تا ببينم دم تو نيز با تو در صندوق جاى خواهد گرفت يا نه ؟ بچه شير سخن او بپذيرفت . نجّار ، دم او را پيچيده ، در صندوق جاى داد و تخته را زودتر بدر صندوق نهاده ، مسمارش بكوبيد . بچه شير بانگ بر نجّار زد و ميگفت : اى نجّار ، اين خانهء تنگ چه بود كه ساختى ؟ مرا بگذار بدر آيم . نجّار گفت : هيهات هيهات ، تو از اينجا نخواهى بدرآمد . پس نجار بخنديد و گفت : من ترا در قفس كردم و تو پليدترين وحشيان هستى . بچه شير گفت : اى برادر ، اين سخنان چيست كه با من هميگويى ؟ نجّار گفت : اى بدترين درندگان ، از آنچه ميترسيدى ، گرفتار شدى . چون قدر بيامد ، حذر كردن سودى ندارد . اى طاوس ، چون بچه شير اين سخن بشنيد ، دانست كه او آدميزاد است كه در خواب ديده و پدرش نيز ازو ترسانيده بود . و من نيز بدانستم كه او آدميزاد است . بر خويشتن بسى ترسيدم و اندكى ازو دور ايستاده ، منتظر بودم كه او با بچه شير چه خواهد كرد . پس من اى طاوس ، ديدم كه آدميزاد بنزديك صندوقى كه بچه شير در آنجا بود ، گودالى بكند و صندوق را بگودال افكند و هيزم بر آن صندوق ريخته ، بسوزاندش . مرا بيم افزون گشت . و من دو روز است كه از ترس بنى آدم هميگريزم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و چهل و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، طاوس چون سخن بطّه بشنيد ، عجب آمدش و گفت : اى بطّه ، تو از بنى آدم ، ايمن گشتهء . از آنكه ما در جزيرهء از جزاير دريا